تشنه تر از برگ
در برهوت زمين
چو باد
دويدم .
خسته تر از سنگ عاقبت از پاي
ماندم و ،
از خار و خاره ، طعنه شنيدم .
قلب همه صخره ها به لابه گشودم
ناز همه ابرها به گريه خريدم .
در تب غم هاي بي کرانه ام ، از دور
چشمه ي نوري - چو آفتاب -درخشيد ،
گوهر مهتاب بود و دختر خورشيد .
من ، به تمناي آب
تشنه و بي تاب
باز ، به سر رفتم و به سينه خزيدم .
رفتم و گفتم که : - « اي اميد دل آويز !
در پي آن رنج ها ، به گنج رسيدم .»
رفتم و گفتم : - « گذشت شام سياهم .»
رفتم و گفتم : - « دميد صبح سپيدم . »
عاقبت از شوق وصل و ، ذوق رسيدن
اشک شدم !
پيش پاي چشمه ، چکيدم .
دست طلب ، سوي آب بردم ، ناگاه
شعله ي آتش شدم ، زبانه کشيدم !
سوخت دمادم ، جوانه هاي نشاطم
ريخت پياپي شکوفه هاي اميدم .
تشنه تر از برگ
خسته تر از سنگ
گم شده ، سر گشته ،
در سراب رهايي
مرگ دلم را نديده بودم ،
ديدم .
((فریدون مشیری))
